۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

گفتی، ولی حالا چرا؟

آقای خامنه‌ای در نماز جمعه‌ی عید فطر جمله‌ی مهمی را بیان کرد: «سخنان متهمان درباره اشخاص ديگر، حجيت شرعي ندارد و مسموع نيست» حرف حساب است، اما شگفتی من از این است که چرا این سخن این قدر دیر گفته شده است، یعنی حدود دو ماه بعد از شروع دادگاه‌هایی که کارکردش اعتراف گرفتن در مورد دیگران است و گویا هدف اصلی از پخش تلویزیونی آن این است که مخالفان داخلی و خارجی محکوم شوند. گویا ایشان اطلاع چندانی از این دادگاه‌ها نداشته است!

از سوی دیگر مسئولان دانشگاه سیستان و بلوچستان، به ویژه نماینده‌ی رهبری، در ترم گذشته سناریویی را برای سرکوب دانشجویان فعال دانشگاه طراحی کردند که پایه و اساسش اعترافات سراسر کذب یک دانشجو علیه دیگران بود. آقای پورذهب که نمایندگی رهبری در این دانشگاه را بر عهده دارد و از زمان تصدی وی سرکوب دانشجویان به طرز بی‌سابقه‌ای شدت گرفته است، بی آن که لازم ببیند در مورد پرونده نشریه فریاد یک دقیقه با من و دیگر متهمان صحبت کند، تنها بر پایه اعترافات دروغ حامد سالاری قضاوت کرد و حتا شنیده شده است که در برخی محافل گفته است در مورد پرونده نشریه فریاد به یقین رسیده است. چگونه ممکن است کسی بدون دیدن متهمان و شنیدن حرف‌های‌شان به یقین برسد؟ اتفاقات عجیب زیادی پس از ورود ایشان به دانشگاه سیستان و بلوچستان رخ داد که سناریوی فریاد مشتی نمونه‌ی خروار است.

موضوعی که من هیچ وقت از آن سر درنیاوردم این بود که ایشان دو سیاست کاملاً متضاد با هم را در دانشگاه پیش می‌بُرد که هیچ سنخیتی با هم نداشتند یا دست کم من هماهنگی میان آن‌ها نمی‌دیدم. از یک طرف آقای پورذهب سناریوها و پرونده‌های متعددی را برای سرکوب فعالان دانشجویی و نشریات و تشکل‌های دانشجویی مدیریت می‌کرد (مثل پخش شایعات دروغ و تهیه طومارها و شکایت‌های جعلی و بی‌اساس)  که نتیجه‌اش هم این شد که بعد از یک ترم اکثر فعالان دانشجویی با احکام انضباطی روبرو شدند، نشریات دانشجویی مستقل و منتقد حذف شدند، درِ تشکل‌های دانشجویی منتقد هم تخته شد. از سوی دیگر در نشریات و شب‌نامه‌هایی که با حمایت ایشان منتشر می‌شد، در کنار توهین و تهمت به فعالان دانشجویی، برای سازمان مجاهدین خلق تبلیغ مستقیم صورت می‌گرفت. در شب‌نامه‌ی چندصفحه‌ای که با هزینه‌ی بسیار تهیه و در شب عید قربان به همراه شیرینی و سی‌دی و شکلات توزیع شد، مطالب سایت مجاهدین خلق با ذکر نشانی اینترنتی در صفحه‌‌ی اول منتشر شد به طوری که بسیاری از دانشجویانی که آشنایی با این سازمان تروریستی نداشتند با آدرس این سایت از طریق شب‌نامه آشنا شدند. (البته از این حیث شب‌نامه بود که نام نویسندگان و تهیه‌کنندگان در آن درج نشده بود اما در عمل با حمایت‌ها و پشتیبانی‌هایی که از آن صورت گرفت و با توجه به هزینه‌های زیاد آن، مشخص شد که با هماهنگی کامل مسئولان دانشگاه تهیه و منتشر شده است. بعدا چند تشکل اسلامی در بیانیه‌ای بدون اشاره به تبلیغات سازمان مجاهدین خلق از محتوای آن شب‌نامه حمایت کردند و آرم بسیج دانشجویی در فیلم داخل سی‌دی دیده می‌شد.) زمانی که در کمیته‌ی ناظر به انتشار این شب‌نامه اعتراض کردیم ایشان مخالف سرسخت بررسی کردن این موضوع بود و متأسفانه دیگر اعضای کمیته (به غیر از اعضای دانشجویی) کاملاً تحت نفوذ ایشان بودند. در نشریه خیمه هم که با حمایت ایشان منتشر می‌شود، سال گذشته در مطلبی عجیب به تحسین نبوغ و استعدادهای مسعود رجوی پرداخته شد و عکس زیبایی از وی در حالی که ذوالفقار علی را در دست داشت، با کیفیتی مناسبِ قاب گرفتن منتشر شد! بسیاری از دانشجویانی که اسم وی را نشنیده بودند با خواندن نشریه‌ای که از سوی دفتر نمایندگی رهبری منتشر می‌شد با زندگی‌نامه و چهره‌ی خوش‌تیپی از وی آشنا شدند. هنوز هم من از این رفتارهای دوگانه‌ی مسئولان دانشگاه و به ویژه آقای پورذهب سردرنیاورده‌ام، امیدوارم یک نفر پیدا شود و توضیحی بدهد.

بد نیست که این جمله‌ی آقای خامنه‌ای به صورت بخش‌نامه‌ای به تمام نمایندگی‌های ایشان در دانشگاه‌ها فرستاده شود تا برای سرکوب دانشجویان فعال دانشگاه از روش‌های دیگری استفاده کنند و به اعترافات یک دانشجو بسنده نکنند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

سلسله‌مراتب دینی

اگر از رییس یک تشکیلات بخواهیم که کمک کند ما با یک مقام درجه چندم رابطه‌ی بهتری داشته باشیم قاعدتاً  درخواست عجیبی خواهد بود. به هر حال رییس تشکیلات بهتر می‌تواند کار آدم را راه بیندازد تا مقام پایین‌تر. مقامات زیردست تمام تلاش‌شان این است که دستورات بالادست را به نحو شایسته‌ای انجام بدهند. اگر این سلسله‌مراتب ایدئولوژیک باشد اصولاً وجود پایین‌دست‌ها بدون وجود مقامات فرادست معنایی ندارد.
من معمولاً بحث‌های مذهبی و کلامی نمی‌کنم. بحث در این زمینه‌ها نیاز به دانش و اطلاعاتی دارد که من هیچ علاقه‌ای به فراگرفتنش ندارم. اما بالاخره خواسته یا ناخواسته از دور چیزهایی شنیدم و عجیب و غریب بودن بعضی گفتارها را می‌توانم تشخیص بدهم. جمله‌ای که برایم عجیب بود دعای پایانی خطیب جمعه بود: «پروردگارا! ما را از رهروان راستین حضرت علی قرار بده!» اگر فرض کنیم در اسلام سلسه مراتبی وجود دارد، جایگاه خدا کجاست، جایگاه علی کجاست؟

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

توهین جنایت نیست

در حمایت از شیخ شجاع بیانیه‌ها و سخنرانی‌های زیادی منتشر شد که واقعاً هم به‌جا بود، بیانیه‌ی مهندسی موسوی که در آن نظام را مردم تعریف کرده واقعاً خواندنی و جالب بود. در این میان نویسندگان بیانیه‌ی مجمع روحانیون مبارز در حمایت از عضو سابق خود به نظر می‌رسد که کمی راه افراط پیموده‌اند. درست است که توهین کردن و تهمت زدن کار درستی نیست و شایسته‌ی تقبیح است اما توهین کردن را «جنایت» تلقی کردن چندان شایسته به نظر نمی‌رسد، خصوصاً زمانی که برای کشتار و شکنجه و تجاوز جنسی واژه‌ی «جنایت» را به کار می‌بریم، پراندن چند تا توهین و تهمت دیگر اصلاً در قد وقواره‌ی «جنایت» نیست و چیز مهمی اصلاً به حساب نمی‌آید. وقتی شما تمام آبرو و حیثیت سی ساله‌ی کسی را می‌برید دست کم باید تحمل چند تا فحش را داشته باشید. وانگهی «توهین» همان پاشنه‌ی آشیل اصلاح‌طلبان است. در هشت سالی که اصلاح‌طلبان بر سر کار بودند دائما در معرض این اتهام بودند که به یک چیزی دارند توهین می‌کنند، یا به یک شخصیت مهم یا به مقدسات. هم روزنامه‌ها به این بهانه توقیف می‌شدند و هم روشنفکران روانه‌ی زندان می‌شدند. حتا یک بار هم ادعا شد که به حضرت آدم توهین شده است! بخشی از آزادی بیان در حقیقت آزادی توهین کردن و حتا ریشخند کردن دیگران است. البته این بدین معنا نیست که توهین کردن کار خوبی است. کار مذمومی است اما جنایت محسوب نمی‌شود. تحمل توهین دیگران البته کار ساده‌ای نیست، اما اگر قرار است به آزادی بیان بها بدهیم باید توهین کردن به خودمان و به عقایدمان را تحمل کنیم.

خبر عجیب دیگری هم اخیراً منتشر شده است که هنوز معلوم نیست قطعی باشد یا نه، در واقع معلوم نیست عملی بشود یا نه و آن هم خبر «توقیف روزنامه‌ی کیهان» است. تنها روزنامه‌ای که به گفته‌ی یکی از خبرنگاران از آزادی بیان کامل برخوردار است و هرچه به هر کسی که می‌خواهد می‌گوید. از دیدگاه آزادی‌خواهانه مدافعان آزادی مطبوعات قاعدتاً باید به توقیف این روزنامه هم اعتراض کنند. اما مسأله‌ای که در این زمینه تردیدهای جدی ایجاد می‌کند، این است که کیهان آیا واقعاً روزنامه است؟ شاید طبق تعاریف رسمی روزنامه محسوب شود، اما در عمل یک لشگر زرهی است که هیچ حد و مرزی در جنگ با مخالفانش قائل نیست. از سوی دیگر کیهان روزنامه‌ای است که از بودجه‌ی عمومی کشور تزریق می‌کند، اگر روزنامه‌ی خصوصی بود می‌شد و باید ادبیاتش را تحمل می‌کردیم. در فضایی که نیروها و احزاب مستقل که از منابع عمومی هم استفاده نمی‌کنند، حق داشتن روزنامه را ندارند، بودن یا نبودن یک چنین روزنامه‌ای گمان نمی‌کنم خدشه‌ای بر آزادی بیان وارد کند. اتفاقاً ممکن است نبودن این روزنامه فضا را بازتر هم بکند!

۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

کودتای مخملی بد است یا خوب؟

مدت زیادی است که در فضای سیاسی دائم صحبت از کوتای مخملی می‌شود. راستش من درست نمی‌دانم این «کوتای مخملی» چیست. از یک طرف رویم به دیوار یاد «مخمل آبی» می‌افتم، از طرف دیگر یاد کودتا و انقلاب و این حرف‌ها. ما حیران مانده‌ایم که چیز خوبی است یا چیز بدی است. دادگاه‌ها که تشکیل شد عمده‌ی اتهامات تدارک «انقلاب مخملی» بود و من دیگر تقریباً مطمئن شدم که خیلی چیز خطرناکی است در حدی که آدم هر چه قدر می‌تواند باید از آن فاصله بگیرد. اما مصاحبه‌ی جدید آقای محمدجواد لاریجانی ما را دوباره به شک انداخت، احساس کردم که اتفاقاً چقدر چیز خوبی است، چیزی شبیه رسالت انبیای الاهی است. اگر این صحبت از مهندس موسوی بود می‌گفتم دارد برای خودش تبلیغ می‌کند و خیلی اهمیت نداشت. اما آقای لاریجانی در مصاحبه با جام جم فرمودند:

«... جنبش سبز قصد دارد ریشه‌های دروغ، بدی و کژی و این‌ها را در ایران اصلاح کند. خود این مطالب یعنی کودتای مخملی...»

نکاتی در مورد تحولات اخیر

راه سبز امید

میرحسین موسوی سرانجام تصمیم گرفت که وعده‌ی تشکیل جبهه‌ی سیاسی خودش را عملی کند. البته هنوز جزئیات زیادی از آن منتشر نشده است فعلاً نام آن «راه سبز امید» است که به صورت رسا هم مخفف شده است. باید منتظر توضیحات بیشتر ایشان باشیم تا ببینیم این جبهه چیست و چه می‌خواهد بکند. پیشتر از این و در طول رقابت‌های انتخاباتی مهندس موسوی چندان به حرکت‌های جمعی به این شکل مبادرت نمی‌کرد و با همان شعار «هر شهروند یک ستاد» سعی داشت نیروهای اجتماعی را بسیج کند. به نظر می‌رسد اتفاقات پس از انتخابات انسجام نیروهای مخالف دولت را محکم‌تر و گسترده‌تر کرده است. از این رو اگر قرار باشد دولت دوام بیاورد، این جبهه احتمالاً قدرتمندترین اپوزیسیون آن دولت خواهد شد.

تجاوز جنسی بدتر است یا قتل؟

با افشاگری حجت‌الاسلام مهدی کروبی در مورد فجایع رخ داده در بازداشت‌گاه و اشاره‌ی ایشان به اخبار مربوط به تجاوزهای جنسی، فضای سیاسی التهاب بیشتری پیدا کرده است. انعکاس این اخبار در خارج از کشور نیز گسترده‌تر بوده است. اگر چه در هیچ جایی بیان نشده است، اما از شدت گرفتن اعتراضات اخیر می‌توان درک کرد که از نظر بسیاری از نخبگان گویا تجاوز جنسی مسأله‌ای شرم‌آورتر از کشتار است. به هر حال بسیاری از آنان تا زمانی که صحبت از قتل بود اعتراضات چندانی نکردند و با مطرح شدن این موضوع است که عده‌ای حتا به مجلس خبرگان متوسل شده‌اند. البته هر دو عمل رفتاری غیرانسانی و ناپذیرفتنی است و هیچ حکومتی به راحتی نمی‌تواند دامان خود را از این اتهامات پاک کند. بحث من صرفاً مقایسه‌ی این دو نوع جنایت است.

از نظر حقوقی و تا حدودی فرهنگی اهمیت دارد که تجاوز جنسی را چیزی فراتر از قتل انسان‌ها ندانیم. زمانی که تجاوز جنسی هم‌تراز با قتل انگاشته شود قربانی تجاوز برای دفاع از خود ممکن است به قتل متجاوز هم مبادرت کند. (این بحث‌ بدیهی است در شرایط تجاوز سازمان‌دهی شده در بازداشت‌گاهی که هیچ کاری از دست قربانیان برنمی‌آید و صدای‌شان به جایی نمی‌رسد، مصداقی پیدا نمی‌کند. البته تجاوز جنسی معمولاً در شرایط خاص رخ می‌دهد.)  از سوی دیگر شخص متجاوز زمانی که جرم خود را هم‌تراز با قتل بداند برای پاک کردن مدارک جرم ممکن است دست به قتل هم بزند. (این موضوع در مورد مجازات اعدام قاچاق‌چیان هم صادق است، وقتی قاچاق‌چی می‌داند در صورت دستگیری اعدام خواهد شد حتا به قتل عام پلیس هم دست خواهد زد، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!) برخی از خانم‌هایی که در معرض تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند به قتل متجاوز مبادرت کرده‌اند و حالا در دادگاه‌ها منتظر حکم نهایی هستند. این‌ها مدعی هستند که در مقابل تجاوز جنسی دست به دفاع زده‌اند و در نتیجه جرمی مرتکب نشده‌اند. برخی از حقوق‌دانان و فمینیست‌ها هم از این متهمان حمایت می‌کنند. تا جایی که به جلوگیری از اعدام بینجامد این حمایت‌ها به‌جا و شایسته است، اما کم‌کم باید بپذیریم که در مقابل خطر تجاوز جنسی هم نباید دست به قتل زد. به هر حال قتل از تجاوز جنسی جنایت بزرگ‌تری است.

احترام و توهین به مقدسات

اکبر گنجی در یادداشتی که چندی پیش نوشته بود به تجزیه و تحلیل موقعیت سیاسی نیروها در ایران پرداخته بود و توازن نیروها را بررسی کرده بود. یادداشت قابل توجهی بود به ویژه در بخشی از آن که اشاره کرده بود جنبش سبز باید به شعار مخالفت با اعدام هم مجهز شود. استدلال او این بود که عده‌ای از هواداران نظام چون می‌دانند در صورت سقوط نظام اعدام خواهند شد تا آخرین لحظه از نظام پشتیبانی خواهند کرد، اگر آنان مطمئن شوند که در صورت سقوط حکومت، قطعاً اعدام نمی‌شوند از حمایت از حکومت دست برخواهند داشت. چه این استدلال درست باشد و چه غلط، به طور کلی مخالفت با اعدام شعار مهم و خوبی است که بد نیست در کنار دیگر مطالبات اصلی جنبش سبز مورد توجه قرار بگیرد.

در بخش دیگری از مقاله‌اش اکبر گنجی اشاره‌ای به هم‌زیستی مؤمنان و غیرمؤمنان کرده است و نوشته است که برای جلوگیری از درگیری بهتر است غیرمؤمنان به عقاید مؤمنان احترام بگذارند و مؤمنان هم به عقاید غیرمؤمنان. در نتیجه هیچ کدام به عقاید دیگری توهین نکنند. موازنه‌ی مطرح شده از سوی گنجی نوعی موازنه‌ی منفی است که تجربه ثابت کرده است که متأسفانه کارآمد نخواهد بود. زیرا در طرف مؤمنان کفه‌ی مقدسات سنگینی می‌کند و آنان حاضر نیستند به راحتی آزادی بیان دیگران را در اظهار نظر در مورد مقدسات بپذیرند. غیرمؤمنان معمولاً مقدساتی ندارند و به طریق اولی برایشان مهم نیست که به عقایدشان توهین بشود یا نشود. اگر بنا باشد هیچ کس به باورهای دیگری توهین نکند، در این قضیه همیشه داد مؤمنان بلند می‌شود چون با شنیدن اظهارات غیرمؤمنانه‌ی دیگران همیشه احساس می‌کنند که به عقایدشان توهین شده است. از سوی دیگر اساساً به روشنی معلوم نیست چه چیزی توهین است و چه چیزی توهین نیست. توهین به مقدسات تعریف روشنی ندارد. مثلاً اگر یک غیرمؤمن بگوید خدا وجود ندارد، آیا به خدا و عقیده‌ی دیگرانی که می‌گویند خدا وجود دارد توهین کرده است؟ اگر این حرف توهین تلقی شود در آن صورت او مجبور خواهد بود حرف‌هایی را بزند که مؤمنان قبول دارند. بنابراین موازنه‌ی منفی را باید با موازنه‌ی مثبت عوض کنیم و به جای آن که همه را از توهین به باورهای دیگران منع کنیم، به همه آزادی بیان بدهیم که هر چه می‌خواهند در مورد باورهای دیگران بگویند و هم مؤمنان و هم غیرمؤمنان بپذیرند که دیگران حق دارند در مورد عقایدشان هر طور که مایلند صحبت کنند. مهم این است که در مقابل آزادی بیانِ دیگران، کسی متوسل به خشونت و تعرض به دیگران نشود.

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

اقرار کن ما هستیم

ثمینا رستگاری

حسین شریعتمداری در یادداشت روز دوشنبه خود یعنی فردای روزی که اعترافات آقایان ابطحی و عطریانفر از تلویزیون پخش شد نکته مهمی را مطرح کرده بود که با تأمل در آن می‌توانیم مواضع و موقعیت خود و آن‌ها را شفاف‌تر درک کنیم. سوال شریعتمداری این بود «اکنون فرض می کنیم که متهمان تحت فشار وادار به اعتراف شده اند - فرض محال که محال نیست- خب! حالا باید از سران فتنه پرسید، وقتی «ژنرال»‌های شما تحمل چند روز زندانی کشیدن را ندارند و بلافاصله بعد از جدا شدن از زندگی مرفه خویش، به هر چه که از آنها خواسته شود تن می دهند؟! اولاً؛ چرا بچه‌های مردم را فریب داده و آنان را با سوءاستفاده از اعتمادی که به شما کرده اند، با چماق و کوکتل مولوتوف به میدان می فرستید؟؟!
ثانیاً؛ چرا وقتی ژنرال‌های شما با حرارت دیگران را به آشوب و بلوا دعوت می‌کردند، آنها را دروغگو! نمی‌دانستید و به عنوان قهرمان! از آنان یاد می‌کردید؟!»

بیایید کمی درباره این جملات تامل کنیم
بنیان استدلال شریعتمداری حاوی نکات مهمی است اول این که الگوی رهبری که در ذهن شریعتمداری است الگویی است که در آن رهبران می‌میرند تا "قهرمان" شوند.
تاریخ بشر با چنین الگویی آشنایی دیرینه دارد. تاریخی که سیاستمدار برای مردن وارد سیاست می‌شود و برای قهرمان شدن می‌میرد، آدم‌ها مثل برگ خزان کشته می‌شوند ولی نام‌شان باقی می‌ماند. در چنین الگویی است که زندانیان را وادار به اعتراف می‌کنند هرچند می‌دانند که فردای روز آزادی اعلام می‌کند تحت فشار اعتراف کرده است اما مهم این است که زندانی، قهرمان توده‌ها نشود.
بعد از کودتای 28 مرداد، ندامت‌نامه‌های سران حزب توده یکی‌یکی در روزنامه‌ها چاپ می‌شد و بدنه ‌حزب توده سرخورده و درمانده از این که این چه رهبرانی هستند که زیر شکنجه تاب نمی‌آورند؟ و همین سوال‌هایی که امروز شریعتمداری از ما می‌پرسد از خود پرسیدند و از حزب بریدند. و در این فضا بود که خسرو روزبه که اعتراف نکرد قهرمان شد خسرو روزبه‌ای که به راحتی آب خوردن آدم می‌کشت آدم‌هایی که می‌توانستند "رفقای خودش" باشند.
در دنیای سنتی و با الگوهای ماقبل مدرن «مرگ» می‌توانست رهبران را طاهر کند و مقدس سازد چنان که هرکدام مبدأ مذهب جدیدی شوند و دیگر سوال کردن از عملکرد آن رهبر فاقد معنا بود. بعد از مرگ آن "قهرمان‌ها" ما با قدیسان طرف بودیم که پای استدلال در برابرشان چوبین می‌شد. دیگر برای توده‌ای‌ها اگر می‌خواستی استدلال کنی که کشته شدن خسرو روزبه توسط رژیم شاه ‌نمی‌تواند مانع از بررسی عملکرد او شود قابل فهم نبود چرا که خسرو روزبه قهرمان بود او در زندان کشته شده بود. و باز در این الگوست که "توده‌ای تواب" بی‌رحمترین بازجوها می‌شد چرا که میخواست حقارتش را با رفقایش تقسیم کند.
اما امروز الگوی ما فرق کرده است. افرادی که مخاطب این اعترافات هستند درس‌خوانده‌اند، دانشگاه رفته‌اند، استدلال می‌کنند، برای آنها مردن زیر شکنجه ارزش نیست. آنها برای دفاع از «زنده بودن» و به رسمیت شناختن زیستشان در این مملکت است که اعتراض می‌کنند. گذشت آن زمانی که « در رد تئوری بقا» رساله می‌نوشتند الان همه حرف از "اثبات تئوری بقا" است جنبش فعلی جنبش چریکی نیست که "قهرمان" بخواهد. جنبش سبز، برای سبز ماندن احتیاج به حیات دارد. پس نه با اعترافات کسی سرخورده می‌شود و نه از کسی می‌خواهد که زیر شکنجه بمیرد و از بیم مرگ حرف بازجو‌هایش را تکرار نکند. به تیتر روزنامه‌های فردای اعترافات نگاه کنید، طنزهایی که در این باره نوشتند بخوانید، الله اکبرهایی که بلندتر از هر شب گذشته بود را بشنوید همه حکایت از آن دارد که جنس این جنبش با تمام الگوهای قبل فرق دارد کسی سرخورده نشده است. حرف‌های آقای ابطحی برای کسی مهم نبود چشمان پر از بیمش مهم بود و این که آن "بازجوهای فهمیده و باشعور" چگونه در کمتر از یک‌ماه 18 گیلو وزن او را کم کرده‌اند.
نکته دوم این است که حسین شریعتمداری جنبش سبز را به جنبش اصلاحات تقلیل داده است. او برای مقابله با این جنبش چاره‌ای ندارد که با همان ابزارهای قدیمی به جنگ این پدیده‌ی جدید بیاید. اما این هم روش صحیحی برای مقابله با این جنبش نیست چرا که جنبش سبز به مراتب از قالبی که او برایش در نظر گرفته فراتر و گسترده‌تر است.
برای اثبات این مدعا کافی است از خود بپرسیم این مردم چرا در زمان تحصن نماینده‌های اصلاح‌طلب مجلس ششم به خیابان‌ها نیامدند؟ از باتوم خوردن و گاز اشک‌آور می‌ترسیدند؟ که فهمیدیم نمی‌ترسند از اینکه وحشیانه دستگیر شوند و مورد تجاوز قرار گیرند هراس داشتند که اکنون با علم به همه این‌ها به خیابان‌ها می‌آیند و با چشمانی پر از شوق امید دستبند سبز بر دستشان می‌بندند پس آقای شریعتمداری یک اتفاقی افتاده است! شما در آن زمان با "ژنرال‌های" بدون ارتش طرف بودید و امروز با "ارتش ژنرالها" . آنها را می‌توانستید با نظارت استصوابی خانه‌نشین کنید اما این ارتش پشت بام خانه‌اش را صحنه‌ی نبرد کرده است. این اتفاق مهم را نه به آقای ابطحی که به هیچ کس نمی‌توان خلاصه‌ کرد. بیانیه‌های میرحسین موسوی را ببینید او به راستی فهمیده است که دنباله‌رو این جنبش است نه خالق و پیشوای آن.
ساده‌لوحی است اگر هویت این جنبش را به یک نفر یا 10 نفر یا 100 نفر پیوند بزنید و بخواهید آن 100 نفر را به ندامت وادار کنید. این کار جز وقت‌کشی برای خودتان ثمری ندارد.
آن نکته‌ای که هنوز طیف رادیکال راست نفهمیده، این است که این مردمی که تک‌تک آنها رهبر این جنبش‌اند با هویت‌های مشخص و تعریف‌شده از جنس دیگری هستند. این‌ها را دیگر در کاسه تنگ "آحاد ملت" نمی‌توان خلاصه کرد، آنها پر از فردیّت‌اند و هر کدام صاحب هویتی. و اکنون به عنوان یک شهروند مدرن قادر به استدلال، یک سوال ساده دارند «رأی ما کجاست؟» ما به هزار امید به کس دیگری رأی داده بودیم، حالا نمی‌توانید عکس‌های ما را پای صندوق‌ها نشان دهید و بگویید تو به کس دیگری رأی داده بودی! این برای هیچ‌کس پذیرفتنی نیست. این سوال را هم رسانه‌های غربی در ذهن ما ایجاد نکرده‌اند خالقانش همان کسانی هستند که رأی ما را نخوانده به اسم دیگری سند زدند، پاسخ این سوال هم نه زندان است نه باتوم، نه گاز اشک‌آور نه به اعتراف وادار کردن ابطحی. در پاسخ به این سوال باید استدلال کرد. چاره‌ی دیگری ندارید.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

امروز که سبز همۀ رنگ‌هاست به فردایش بیندیشیم.

شاملو زمانی گفته بود ما ایرانی‌ها مثل خفتگانی هستیم که فقط زمانی حرکت می‌کنیم که بخواهیم از این پهلو به آن پهلو بغلتیم .

نه شاملو که خیلی‌ها تا دیروز فکر می‌کردند ما ایرانی‌ها همچون پیکری پیر و فرتوت دراز به دراز در این تاریخ پرشتاب افتاده‌ایم و اگر چیزی هم می‌بینم در خواب می‌بینیم. اما شاملو و آن کسانی که وضع امروز ما را رقم زده‌اند یک چیز رابه حساب نیاورده بودند و آن خونی بود که در شریان‌های این پیر فرتوت چند هزار ساله جریان دارد، قلبی که می‌تپید و خفته‌ای که هر لحظه امکان بیدار شدن داشت.

امروز ما درست در لحظه ای هستیم که این خفته برخاسته است، دامن پر گردش را تکانده و بلند قامت‌تر از همیشه تمام تئوری‌ها و داستان‌ها و سهل‌پنداری‌ها را به سُخره گرفته است . گواه سخن من همین جنبشی است که زیر پوست که نه، در تمام اجزای این مُلک جریان دارد. جنبشی سبز که با تمام لحظات تاریخ ما متفاوت است، در قالب تنگ هیچ تئوری و نظریه‌ای نمی‌گنجد و می‌خروشد و راهش را به جلو باز می‌کند. تنها آنها که گوش خود رامحکم گرفته‌اند و سر در برف فرو کرده‌اند آن را نمی‌بینند. یا می‌بینند و باور نمی‌کنند.

این جنبش سبز با همۀ جنبش‌ها و حرکت‌ها و برخاستن‌های ما در دیروزهای تاریخ‌مان فرق دارد. کسی در این جنبش بی هویت نیست در عین اینکه همه هم یک هویت ندارند . عکس و علم و بیرق هیچ افسونگری بر افراشته نیست، که در این جنش همه حرف از واقعیت اینجا و اکنون است . در این جنبش هیچ کسی دیگری را به ته صف نمی‌راند چرا که همه با هم برابرند. به تفاوت‌های‌ یکدیگر احترام می‌گذاریم، احترامی نه از جنس تعارف و اغماض. احترامی همه از سر فهم . در این جنبش آن‌کس که با حجاب است در کنار کسی است که معترضِ حجاب اجباریست؛ آن‌کس که الله اکبر می‌گوید و آن‌کس که برای اعتراض الله اکبر می‌گوید؛ آن‌کس که دلبسته انقلاب است و آن‌کس که منتقد نظام . آن‌کس که رأیش را می‌خواهد در کنار آن‌کس که هیچ وقت رأی نداده و اکنون آمده تا با پاهایش رأی بدهد. آن‌کس که به میرحسین رأی داده در کنار آنکس که به میرحسین هم رأی نداده. آن‌کس که دیندار است در کنار آن‌کس که دولت را جدا از دین می‌خواهد.

این تفاوت‌ها در این جنبش رنگ نباخته، رها نشده در خانۀ کسی جا نمانده. این هویت ها باعث شرمساری هیچ کس نیست. مردم با حفظ این تفاوت‌ها و با عِلم به آنها و برای بروز آنها به این جنبش پیوسته‌اند. سرچشمۀ این جنبش بر کسی پیدا نیست گویی از اعماق همان تاریخ کسالت بار قطره قطره جوشیده و به این رود خروشانی که ما در آنیم رسیده . سند این جنبش به نام کسی نیست این جنبش امامی ندارد به تعداد شر کت کنندگانش معنا دارد .

از هر کجای این جنبش عکسی بگیری سبز است لازم نیست در فردای پیروزی عکسی سانسور شود. اگر در انقلاب عکس امام ماند و عکس مصدق حذف شد اگر عکس شعائیان را کسی ندید و عکس شریعتی تحمل شد تا رفته رفته رنگ ببازد، این جنبش همه جایش یک رنگ است .

همه آنها را که تا دیروز منتقدشان بودی را می‌بینی و می‌دانی فردا و پس فردا هم منتقدشان خواهی بود اما دستش را به مهر می‌فشاری .

زن و مرد بودن دیگر دیوار بین آدم‌ها نیست و تمام آنچه که سال‌ها رشتند تا بگویند زن یک صف مرد یک صف در این جنش پنبه شد به باد رفت . تمام دیوارهایی که خشت بر روی خشت 30 سال بین آدم‌ها کشیدند تا آنها در حصار فردیت‌شان محبوس شوند در آنی دود شد به هوا رفت. آن منفردها در کنار هم ایستاده‌اند ولی یک توده بی شکل نشده‌اند. اکنون روشن شده‌است که در تمام این سال‌ها درون هر حصاری، زیستی جریان داشته و هویتی شکل گرفته و جوانه‌ای سر زده. که این جنبش اینقدر سبز است .

جنبش سبز منتظر و معطل هیچ تئوریسینی نیست که آن را مدرن بنامد یا سنتی یا پسامدرن. این جنبش شناسنامه‌ای به نام خودش و برای خودش صادر کرده به نامی که شبیه نام هیچ‌کس نیست. این جنبش مولود یک نفر و ده نفر و صد نفر نیست که اگر به زندان رفتند و اعتراف کردند که سبز نیستند و زردند به خزان بنشیند. مردم افسون نشده‌اند که بتوان سِحر حرکت‌شان را باطل کرد. این مردم پُر از شور زندگی و پر از شعور زنده بودنند، راه می‌روند و دیگر نمی‌توان آنها را متوقف کرد و میرحسین چه هوشی دارد که این را فهمیده است. این مردی که بیست سال نگفت آن وقت هم که گفت بریده بریده سخن گفت در دل جنبش که ایستاد دیگر یک کُنش‌گر تاریخی بود که سلیس و زیبا سخن می‌گفت و این، هم از اقبال اوست و هم از اقبال جنبش سبز که سخنگویش - نه امام و پیشوایش- تاریخ را خوب می‌فهمد و برای جازدن و وادادن و پا پس کشیدن نه استعدادی دارد و نه انگیزه ای. موسوی خود می‌داند که در دل این جنبش، میر حسین است و جدا از آن سیاستمداری که هیچ کس نامش را به یاد نخواهد آورد .

دیدن همۀ آن تصویری که ترسیم شد هم آسان است هم دشوار. آسان، اگر تفاوت‌ها را ببینیم و دشوار اگر تن‌آسایی مجبورمان‌کند تفاوت‌ها را از قلم بیاندازیم. آسان اگر سبز همۀ رنگ ها بماند و دشوار اگر کاهلی وادارمان ‌کند مردم را یک کاسه کنیم. آسان، اگر بخواهیم جنبش سبز با شعار رستن ایران ادامه یابد و دشوار اگر سوداگرانی باشیم که نخواهیم این رود باغ همسایه را نیز سبز کند.

پس اینک که سبز همۀ رنگ‌هاست، امروز که همزیستی تفاوت‌ها زیبایی و قدرت این جنبش را آشکار کرده به فکر فردایش باشیم. به فکر باشیم و از خود و دیگر یارانِ‌مان در این لحظۀ بیداری تاریخ بپرسیم که چه کنیم و چه باید کرد تا فردا سبز هیچ‌یک از رنگ‌هایش را نبازد و ماجرای غم‌انگیز خودی و غیرخودی یکبار برای همیشه از کشور ما رخت بربندد.

و تاریخ منتظر هیچ خفته‌ای نخواهد ماند. این را همیشه گفته است.

یک جمهوری‌خواه

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

خلق یک اصطلاح جدید

اخبار حوادث اخیر در ایران به طرز چشم‌گیری در سراسر جهان منتشر شده است. مسأله‌ی جالب توجه از حیث زبان‌شناختی خلق یک اصطلاح جدید است که گویا دانش‌آموزی در یکی از دبیرستان‌ها به کار برده است و این احتمال وجود دارد که استفاده از آن فراگیرتر شود. یک معلم مدرسه در نیویورک نقل کرده است که زمانی که یکی از دانش‌آموزان با مدیر سخت‌گیر مدرسه بگو مگو کرده است و به نتیجه نرسیده است رو به هم‌کلاسی‌هایش این اصطلاح را به کار برده است:

Let's go Iranian on him

منظور او از این اصطلاح این بوده است که دست به یک اعتراض سازمان‌دهی شده علیه او بزنیم. در واقع این اصطلاح تحت تأثیر اعتراضات خیابانی در ایران ساخته شده است.

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

بازگشت دین؟

جان ورنر مولر

بوداپست- این تضاد نخ‌نماشده است که امریکا مذهبی است و اروپا سکولار. در هر حال، اخیراً از بعضی جهات، این تضادِ کلیشه‌ای عملاً برعکس شده است: دین در آخرین انتخابات ریاست جمهوری امریکا تقریباً نقشی بازی نکرده است، در حالی که در طیف گوناگونی از کشورهای اروپا، مناقشات عمده‌ای بر سر دین درگرفته است، گویی باز مسأله‌ی ایمان مسأله‌ی اصلی سیاست در اروپا شده است.

نیکولاس سارکوزی، رییس جمهور فرانسه را در نظر بگیرید. در موارد متعددی بیان کرده است که کشورش نیازمند به بازنگری در سنتِ جداییِ سخت‌گیرانه‌ی دولت و دین، یعنی «لائیسیته» است. به ویژه طبق نظر این «کاتولیک فرهنگی» که به اقرار خودش دو بار طلاق گرفته است، فرانسه باید «سکولاریسم مثبت» را گسترش بدهد. در مقابلِ لائیسیته‌ی منفی که طبق نظر سارکوزی «طرد و محکوم می‌کند»، لائیسیته‌ی مثبت دعوت به «گفتگو» می‌کند و بر منافع اجتماعی حاصل از دین صحّه می‌گذارد.

سارکوزی در نطق به شدت انتقادبرانگیزش در رُم در انتهای سال 2007، بر ریشه‌های مسیحی فرانسه که «بزرگ‌ترین دختر کلیساست» تأکید کرد، علاوه بر این در دیدارش از عربستان سعودی به ستایشِ اسلام پرداخت. او اکنون خواهان طرح اختصاص یارانه به سازمان‌های مذهبی است – این پیشنهادِ سیاسی بسیاری از منتقدانِ سکولارش را آشفته کرده است.  

گرایش جدید به مذهب – پس از دوره‌ای  طولانی که فرض بر این بود که سکولاریزاسیون دخالت دین در سیاست را کم‌تر و کم‌تر کرده است- پدیده‌ای مختص فرانسه نیست. حزب مردم اسپانیا در انتخابات مارس 2008 تلاش زیادی کرد تا کاتولیک‌ها را در حمایت از خودش بسیج کند. کلیسا از حزب مردم در مقابل خوزه لوئیس رودریگز زاپاترو که حمایتش از ازدواج مردان هم‌جنس‌گرا، تسهیل در قوانین طلاق و برچیدن دروس اجباریِ دینی از برنامه‌ی درسیِ دولتی، بسیاری از محافظه‌کارانِ مذهبی را آشفته کرده بود، حمایت کرد. زاپاترو سرانجام احساس کرد لازم است به نماینده‌ی واتیکان بگوید که اسقف‌های اسپانیا باید از دخالت در مبارزات انتخاباتی (که او در آن برنده شد) دست بردارند.

سیلویو برلوسکونی، نخست‌وزیر ایتالیا، عجولانه به بحرانی در قانون اساسی دامن زد زیرا تلاش داشت با فوریت قانونی را به تصویب برساند که مانع از جدا کردن بیماران در حال کوما از دستگاه‌های تنفس مصنوعی بود. برای بسیاری از ناظران این موضوع یادآورِ تلاش حزب جمهوری‌خواه امریکا برای نشان دادن «تعهدش به زندگی» در زمان ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش بود.

سرانجام، بریتانیاست که شاید به طور معمول آن را سکولارترین کشور غرب اروپا بدانند و از این رو کم‌ترین احتمال بازگشت هر نوع دینی (خارج از جامعه‌ی مسلمانان) در این کشور وجود دارد. حزب تازه‌نیروگرفته‌ی محافظه‌کار به رهبری دیوید کامرون به اظهارات متفکرانی ملقّب به «محافظه‌کاران سرخ» گوش می‌کند که اصرار دارند حزب باید به تاچریسم پشت کرده و پذیرای جامعه‌ی مدنی، اجتماعات محلی، خانواده و به خصوص دین باشد که نیروی عمده‌ی تقویت‌کننده‌ی مسؤولیت‌پذیری در رفتارهای اجتماعی است.

خلاصه‌ی کلام، در این‌جا الگویی وجود دارد. اما مسأله این نیست که افراد در کشورهای مختلف اروپا دارند مذهبی‌تر می‌شوند، به ندرت دلیلی مؤید این موضوع پیدا می‌شود. اما به لحاظ جهانی، شاید دلایل خوبی باشد برای شروع گفتگو درباره‌ی آن‌چه جامعه‌شناسان آن را ظهور «جوامع پساسکولار» توصیف می‌کنند و اروپا را از آن استثنا می‌کنند. آنچه به درستی مناقشات عمومی جدید حول و حوش دین را توضیح می‌دهد چیز دیگری است، چیزی سیاسی است: دوراهی دشواری است که احزاب راست‌گرا و راست میانه‌ی اروپا باید تکلیف خودشان را با آن روشن کنند.

بسیاری از این احزاب از اقتصاد بازار افراطی یا دست کم سهم قوی آزادسازی اقتصادی دفاع می‌کنند. درست پس از بحران مالی از این مواضع عقب‌نشینی کردند و تلاش کردند که موضعی نرم‌تر و وجهه‌ای خردمندانه‌ پیدا کنند.

البته در جستجوی آن‌چه کامرون «نگاه، احساس و هویتِ» جدید نامیده است، این احزاب تفاوت چندانی با هم دارند: از یک طرف، تلاش کرده‌اند که خودشان را مدرن‌تر  نشان دهند –برای مثال انتصاب شمار بیشتری از زنان و افرادی از اقلیت‌های نژادی در پست‌های دولتی. از طرف دیگر، خودشان را دشمنان قسم‌خورده‌ی نسبی‌گرایی اخلاقی مفروض چپ نشان داده‌اند – تصویری که در آن بازگشت به دین آشکارا مفید است.

در حقیقت، برخی از روشن‌فکران نزدیک به راست مدتی طولانی است که از رویکرد باز نسبت به مهاجران مسلمان اروپا و نسل‌های بعدی‌شان هواداری می‌کنند. زمانی که آنان بخواهند رأی بدهند، منطق حکم می‌کند که آن‌ها در عوضِ حزب چپ سکولار که آن را مدافع ولنگاری اخلاقی می‌دانند، از حزب محافظه‌کار حمایت کنند، هر چند که ریشه‌های کاتولیک داشته باشد.

البته نمی‌توان گفت که تمام این گرایش‌ها به دین، اقدام انتخاباتی صرفاً سودجویانه‌ است. به ویژه در مواجهه با بحران مالی، دین منبعی برای آن چیزی است که سارکوزی و آنگلا مرکل، صدراعضم آلمان، پروژه‌ی «اخلاقی کردن سرمایه‌داری» می‌نامند.

ایده‌ی بی‌راهی نیست. سنت عمیق و مشخصی در اندیشه‌ی اجتماعی کاتولیک وجود دارد. اما جدی گرفتن این سنت‌ها در مقایسه با حتا دموکرات‌مسیحی‌های منعطف، مستلزم دگرگونی‌های بسیار بیشتری در سرمایه‌داری است که شامل توزیع گسترده‌تر مالکیت‌ها و سازوکارهایی برای مداخله‌ی کارگران در مدیریت است. نظریه‌های «محافظه‌کاری سرخ» باید تا حدودی در این مسیر حرکت کند، اما باید دید که آیا می‌توانند این نظریه‌ها را به عمل دربیاورند یا نه.

فعلاً وسوسه‌ی راست‌گرایان اروپایی برای یافتن «نگاه نو» از طریق گزینش گرایش به دین وجود دارد، و باید منتظر باشیم ببینیم که آیا می‌تواند راهبردِ انتخاباتیِ موفقی باشد یا نه. در هر حال، آن‌ها باید به خاطر داشته باشند که آغاز کردن کالترکامپف (نبرد دین و دولت) بازی با آتش است: شاید تا مدتی بتوانیم از احساسات مذهبی استفاده‌ی ابزاری بکنیم، اما چنین احساساتی را نمی‌توان همواره از بالا کنترل کرد.

*- جان-وارنر مولر دانشیار سیاست در دانشگاه پرینستون است.

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

کمونیست‌ها هم آدمند آقای کروبی!

مناظره های انتخاباتی امشب تمام می شود و انتخابات هم این هفته یا هفته‌ی بعد خاتمه پیدا خواهد کرد و این نمایش موقتی دموکراسی تمام خواهد شد و از کشوری که عملکرد تمام مسؤولان نظامش (به جز یک نفر) زیر سوآل می‌رود، دوباره همان ایران سابق می‌شود، همان ایران اسلامی. برای من دیدن همین مناظره‌ها اصل است و انتخاب یک نامزد اصلاح‌طلب و تغییر اوضاع حالا فرع قضیه شده است. گرچه نظرسنجی‌ها نوید پیروزی اصلاح‌طلبان را می‌دهند اما هنوز برای من شکست رییس‌جمهور قابل تصور نیست، یعنی فکرش را هم نمی‌توانم بکنم.

اگرچه من در مورد نفس رأی دادن و این که به چه کسی رأی بدهم تصمیمم را مدت زیادی است گرفته‌ام، اما برخی سخنان کروبی مرا مصمم‌تر کرد که به میرحسین موسوی رأی بدهم. من دیدگاه زیدآبادی در مورد انتخابات را می‌پسندم که گفت باید این دو کاندیدا با هم رقابت جدی بکنند، البته او معتقد است انتخاب موسوی به ضرر جامعه است، اما من نظر مخالفی دارم.

گمان هم می‌کردم که دیشب واقعاً کروبی و موسوی به نقد یکدیگر بپردازند که با کمال شگفتی و بدبختانه این اتفاق نیفتاد. این اقدام اگرچه ظاهراً به ضرر رییس‌جمهور تمام می‌شود اما پیام مبهمی به مخاطبان می‌دهند. این دو نامزد قادر نیستند یا نمی‌خواهند تمایز خود را آشکار کنند. قاعدتاً این پرسش هم مطرح می‌شود که اگر تفاوت روشنی میان این دو نیست چرا هر دو اصرار دارند که بمانند.

تفاوت کروبی با موسوی در این است که کروبی آن‌چه خودش و حامیانش ادعا می‌کنند نیست، اما موسوی چندان ادعایی نمی‌کند! واقعیت دیگری که باعث این تصمیم من شده است این است که من نسبت به برخی حامیان کروبی حساسیت منفی دارم و چه بخواهم و چه نخواهم این قضیه در تصمیمم اثر می‌گذارد و قاعدتاً این را خیلی منطقی نمی‌توانم توضیح بدهم. ورود سروش با آن ادبیات متکبرانه به کمپین کروبی قاعدتاً در تصمیم من تأثیر گذاشت گرچه من عبدالکریم سروش را روشنفکری نابغه می‌دانم که در مدرن شدن سیاست‌مدران مسلمان ایران نقش به سزایی ایفا کرده است، اما نگاهش به دیگران نگاه تحقیرآمیزی است. با کوتاه آمدن دولت‌آبادی مدتی بود که دیگر کمپین کروبی بحث‌های سروش را کنار گذاشته بود. اما دیشب کروبی با ادبیات بسیار واپس‌گرایانه‌ای دوباره به این مسأله اشاره کرد: «کمونیست را فرستاده‌اند به او بد بگوید.» خوش‌بختانه خیلی‌ها متوجه منظورش نشدند. در این جمله منظور از کمونیست محمود دولت آبادی است که مثل بسیاری از روشنفکران ایران زمانی گرایش به چپ داشته است و امروز از آن عقاید برگشته است و به نویسندگی مشغول است. اگر خوش‌بینانه فکر کنیم و بپذیریم که کروبی عوامانه واژه‌ی «کمونیست» را به جای «بی‌دین» به کار نبرده است، دست کم در مورد گرایش سیاسی‌اش اشتباه فاحشی کرده است. «او» هم منظور عبدالکریم سروش است. البته در این میانه، تقصیر مهدی کروبی هم نیست، تقصیر کسانی است که قرار است از وی دوماهه یک نامزد لیبرال بسازند، آن‌ها لازم است بعد از نوشتن بیانیه‌های حقوق بشری به او بگویند که یک نفر حتا اگر کمونیست هم باشد حق دارد از حامیانش انتقاد کند و گذشته‌اش را زیر سوآل ببرد. گاهی آموزش تئوریک به تنهایی جواب نمی‌دهد، باید کمی هم به مسائل عملی بپردازند.

مهم‌ترین شعار کروبی داشتن حزب و تیم کارشناسی و برنامه است. از نظر صوری این شعارها درست است اما عملاً دست کم در دو مورد اول چنین نیست. افرادی که هسته‌ای اصلی حامیان وی را تشکیل می‌دهند نقطه ضعف اصلی‌شان این است که کار گروهی نمی‌توانند انجام بدهند و در حقیقت سابقه‌ی خوبی در زمینه‌ی فعالیت تیمی ندارند، چون اغلب آن‌ها از تیم یا حزب دیگری جدا شده و به اصطلاح تک‌رویند. (کرباسچی و مهاجرانی و نجفی از حزب کارگزاران جداشده اند، عبدی از جبهه مشارکت، باقی از تیم روزنامه جامعه. سروش هم هیچ‌گاه راضی نشد روشنفکران دینی تشکلی بسازند.) چندان دور از انتظار نیست که فیلم‌های ساخته شده‌ی تبلیغاتی این تیم هم چنگی به دل نمی‌زند. جالب توجه این است که حزبی هم که کروبی یک شبه تصمیم گرفت بسازد، درست پس از انتخابات چهار سال پیش، چندان نقشی در این انتخابات ندارد و شخصیت‌های اصلی کمپین کروبی را افرادی خارج از حزب اعتماد ملی تشکیل داده‌اند.

با این اوصاف من اگر مجبور نشوم به مهدی کروبی رآی نمی‌دهم. در میان این چهار نامزد ترجیح من میرحسین موسوی است، هرچند از لحاظ برنامه و هدف به ویژه در زمینه‌ی مسائل سیاسی و فرهنگی چندان تفاوتی با کروبی ندارد. اما حسنش این است که اجماع بخش قابل توجهی از اصلاح‌طلبان را پشت سر خود دارد. حمایت احزاب مهمی چون مشارکت و مجاهدین انقلاب به نظرم اهمیت زیادی دارد.